دنگ دنگ
آی بیا پهلوان وارد میدان بشو
نوبتت آخر رسید
معرکه کشتی تو با خداست
این طرف گود منم یک تنه
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بیشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او میبرد
اوکه خودش داور است
بازوی من را گرفت برد هوا زد زمین
خرد شدم این چنین..
آخر بازی ولی
گفت بیا
جایزه بازی و بازندگی
یک دل محکمتر است
یک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی
باز نبینم که زود
زیر غمم بشکنی!
عرفان نظر آهاری
اما با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو نه من !
تقصیر هیچکس نیست
از خوبی تو بود
که من بد شدم!
پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاه کشید
خط اول به دوم گفت ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم
دومی قلبش تپید و لرزان گفت :بهترین زندگی؟
در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند
وبچه ها تکرار کردند دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند
مگر اینکه یکی برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.
هیچ نقشی بر سنگ سخت به راحتی حک نمی شود
و ماندگارترین رد پاها در سخت ترین شرایط
بر صفحه ی زندگی نقش می بندند.
وقت آن رسیده که کوله پشتی ات را پر کنی از امید
وتلاش و خالصانه ترین آرزوها توشه راهت شود.
ببین قدمهایت پر شده از شوق رسیدن به رویاها و
این بار بر خلاف همیشه موانع زندگی مسیرهایی
هستند که راه رسیدن به آرزوهایت را برایت هموار می کنند.
زندگی باور می خواهد آن هم از جنس امید که اگر سختی راه
به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که
خدا هنوز هست.
| Design By : Pichak |
